ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار.

گیل یار

افول


شب، دورنمای یک خانه سفالی نوساز. خانه از دو سمت پله می‌خورد و در جبهه ساختمان به یک ایوان بزرگ با نرده‌های چوبیِ خرّاطی شده ختم می‌شود. تهِ ایوان، دو در به دو اتاق می‌رود.

اتاق چپ متعلق به عماد است، و اتاق راست مال جهانگیر و مرسده. در طبقه پایین نیز دو اتاق با دیوارهای کوتاه دیده می‌شود. دست راستی اتاق کوکب است، و دست چپی ــ با ظاهری مفلوک‌تر ــ باید مرغدانی و انباری و از این قبیل بوده باشد. روی بدنه دیوار و دورو بر ایوان خانه برگ‌های شفاف پاپیتال روییده است. در فاصله ساختمان و پیش‌نمای صحنه حصار کوتاهی از چَپَر کشیده شده است. در گوشه چپ چپر بَلَته ای کار زده‌اند. پیش‌نمای صحنه، جاده تخت مالرویی است که از میان بوته‌های نمناک آقطی اُریب دویده و در گوشه صحنه خاموش می‌شود. کنار جاده ــ بالای یک تیر آهنی ــ فانوس کوچکی درون یک جلد شیشه‌ای می‌سوزد و روشنایی کدری پخش می‌کند. در گوشه راست، درخت انجیر تناوری شاخ و برگ گسترده و زیرش نیمکت چوبی نخاله‌ای گذارده‌اند. از دور یکی دو خانه گالی‌پوش با پنجره‌های کورتابی سوسو می‌زند... صداهای خواب‌آلود مزرعه. در نور نرم صحنه، گداخان از سمت راست وارد می‌شود. جلیقه پوشیده است. کمی می‌ایستد؛ سپس با تردید طرف بَلَته می‌رود و به اتاق کوکب خیره می‌ماند. کوکب با یک مرغوله گیس بافته از اتاق خود بیرون می‌آید. سبدی در دست دارد. چنانکه گویی گداخان را ندیده، با کرشمه مخصوصی پشت خانه می‌پیچد. گداخان محو تماشای اوست. همین دم‌زنگ دوچرخه‌ای از دور موج می‌زند و آواز بی‌حالت و غمناک میرآقا ــ که دم به دم نزدیک‌تر می‌شود ــ به گوش می‌رسد. صدای میرآقا: «تی غم مَرَه پیرَه کوده، می زندگی آبادا نی به...» دمی بعد، میرآقا با یک دوچرخه وارد می‌شود. میرآقا: اما کم کم داره چیز نابی می‌شه‌ها!

 


بخشی از کتاب افول

پرده دوم

 

پشت چپر، داخل باغ. ( ۷) چاه سمنتی دیواره بلندی در گوش راست به چشم می خورد. وسط، یک میز، یک عسلی و چند صندلی با نظم و دقت چیده اند. روی عسلی یک گرام دیده می شود. شب سالگرد ازدواج مرسده و جهانگیر است. از ظاهر صحنه پیداست که مجلس خیلی بی ریا، خودمانی و ضمنا بی مقدمه بوده است. هنوز کسی نیامده؛ جز فرنگیس که برای هواخوری از تهران بازگشته است. وی دانشجوی جوان خوش قیافه ای است خیلی شیک. بلوز و شلوار مدِ روزی پوشیده و کلاه عنابی زیبایی سرش گذاشته. مرسده شال تابستانه خنکی روی دوش انداخته، شاد و سرسری با بساط روی میز مشغول است.

فرنگیس: مرسده، به نظر تو من چطورم؟
مرسده: محشر! رو دست نداری.
فرنگیس: تو این یه ساله فرقی نکرده م؟
مرسده: فقط یک کم مهتابی به نظر می آی.

 

فرنگیس: با این بی خوابی آخر سال پوستم به کلی خراب شده.
مرسده: در عوض هیکلت خیلی خوب مونده؛ همه چیز سر جای خودش!
فرنگیس: به شرط اینکه اِنقدر برنج به خوردمون ندی.
مرسده: از اینا گذشته، تو خیلی آلامُد شدی فرنگیس: لب تو عنابی کردی، درست رنگ کلاهت.
فرنگیس: آره، یه دستی تو صورتم برده م؛ چطور مگه؟
مرسده: هیچی...

گداخان با یک چمدان و یک ساک وارد می شود.

مرسده: کوکب، کوکب... بیا جونم اتاقو به گداخان نشون بده.
فرنگیس: ساک باشه.

کوکب از اتاق خود بیرون می آید. گداخان ساک را روی صندلی می گذارد و به دنبال کوکب از پله ها بالا می رود.

 

 


 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لینک خرید کتابهای اکبر رادی

 

چه کسی آنلاین است؟

ما 155 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم