ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار.

گیل یار



مولفین

نویسندگان گیلانی و گیلک که عناوین مختلفی را به چاپ رسانده اند

هوشنگ عباسی

هوشنگ عباسی

شاعر و نویسنده

هوشنگ عباسی، شاعر، پژوهشگر، روزنامه‌نگار و گیلان‌شناس
محمود طیاری

محمود طیاری

شاعر و نویسنده

اولین ‌مجموعه داستان‌های ‌کوتاه وی ”خانه فلزی“- شامل پانزده داستان، دو نمایشِ تک‌پرده و‌ یک طرح- بود.
مجید دانش‌آراسته

مجید دانش‌آراسته

داستان نویس

مجید دانش آراسته داستان نویس گیلانی معاصراست
اکبر رادی

اکبر رادی

نمایشنامه نویس

نوشته‌های او بعضی از مهم‌ترین نمایشنامه‌های زبان فارسی را در بر می‌گیرد.
افشین پرتو

افشین پرتو

پژوهشگر تاریخ

افشین پرتو، مورخ و پژوهشگر تاریخ معاصر ایران و گیلان

آهنگ‌های شکلاتی


-دمدمه‌های غروب بود و ما حرف‌های قشنگی زده بودیم. بعد سکوت مطبوعی بین ما افتاد و من بلند شدم، سازدهنی‌مو درآوردم و گفتم: می‌خوای برات یه دهن ساز بزنم؟ گفت:

آره، بزن، یه آهنگ شکلاتی بزن! و من آهسته، عاشقانه، شورانگیز... زدم. (آهنگ دور «مون آمور» در زمینه.) اون به طرز باشکوهی نشسته بود این‌جا و سرشو انداخته بود پایین. نجیب، ملایم، آبی، عین مجسمه یه قِدّیس...

 

 


بخشی از کتاب آهنگ‌های شکلاتی

 

نقش ها:

پیرمرد
جوان
نگهبان
یکی دو سه عابر
پارک، نیمه های یک شب تابستانی

یک نیمکت سنگی زیر شاخه های افشان یک درخت بید و تیر چراغی که از زاویه به صحنه می تابد... پارک خلوت شده است.
***
پیرمرد گردش کنان می آید و روی نیمکت می نشیند. آدمی است معمولی که نکته قابل وصفی در ظاهر او نیست. با دستمال آهسته خودش را باد می زند و پشت گردن و زیر چانه اش را از نم و نای عرق پاک می کند، و آنگاه محو تماشای دختر و پسر جوانی می شود که دست در دستِ هم دارند و پسر جوان نجواگرانه و دختر مسحور زمزمه های پسر ( و هر دو بی توجهی به پیرمرد ) خرامان از برابر او می گذرند. کمی که آن دو گذشتند، جوان با یک کوله از سمت

مخالف وارد می شود. قیافه ظریف و اندام متناسبی دارد. زنجیر طلایی به گردن انداخته، تی شِرت زرد، شلوار لی، کفش های کتانی پوشیده و موهایش را از عقب بسته آویزان کرده است.

جوان:ساعت چنده پدرجان؟
پیرمرد:ساعت ندارم پسرم.
جوان:باید دوروبرِ یازده باشه.
پیرمرد:بله، دیگه داره خنک می شه.
جوان:آه... ( خسته شدم. )
پیرمرد:بفرمایین... ( قدری کنار می کشد. )
جوان: ( کوله را گوشه نیمکت می نشاند. ) این کوله لعنتی!
پیرمرد:معلومه خیلی وقته راه می رین.
جوان:یه کم که بشینم درست می شه دوست عزیز! ( پایش را به لبه نیمکت گذاشته، پاکت سیگاری از لای جورابش درمی آورد و نگاهی به اطرافِ دور می کند. ) بله، پارک هم داره از جنب و جوش می افته. ( سیگاری به لب می گذارد و پاکت را جلوی پیرمرد می گیرد. ) می کشی؟

 

-----------------------------------------

مطالب مرتبط :

شب‌به‌خیر جناب کنت و کاکتوس

باغ شب‌نمای ما

آمیزقلمدون

 

 

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید