ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار.

گیل یار

هشت و نیم


آن وقت ها، خانه بزرگی در اجاره ی ما بود؛که اتاق های پشتی اش واگذاربه غیر بود و خانه، در‘قرقِ خانم مستأجرو بچه ها و مهمان ها!
خانم، چندتا خواهر داشت، آلا‘مد و دم بخت و توئیکی! تابستان از گرما ، می زدند به شمال و پلاسِ این خانه بودند :
یکی با تکیه به نازبالش، در سایه می نشست، و حباب آدامس بادکنکی اش را ، َپقی می ترکاند.یکی با پاهای آویزان ، روی نرده تاب می خورد و با سبیل گربه بازی می کرد. با حیا ترین شان، حصیر می آورد، پهن می کرد زیر درخت گلابی؛ می افتاد یک ور، بوردا ورق می زد !
من با نگاهی عاشق پرور، و نه جلوتر از‘نک دماغم ، بهداشت یار بودم ؛ صبح ها در آنوفل ستیزی به کار سمپاشی و تهیه آمار و لام خون؛ و بعد از ناهار، چرتکی و به گشت وگذار؛ نواله ی ساندویج و سینما!
عصر یک روز ، رخساره – خانم مستاجر- سطلی زد به چاه و روی آب را ، با صدای خنده اش شکست! نباید پاپیچِ نگاهش می شدم:
“آقا سعید، آقا سعید!”
“ بله ”
“آقا سعید، این بلاوارث افتاده تو چاه ، چنگک می خوام، دارین که؟”
“ نه ”
“ جدی نمی گی! ”
“ به خدا…”
“ وای ، پس چیکار کنم؟”
و با گدازه های نگاهش، خیال به جهنم فرستادن مرا داشت!
گفتم : “ سه لنگه انگار دارین ، با یه لنگه جوراب ، ببندین به چوب چاه، راحت درش می آرین!”
قاه قاه خندید و گفت:
“ وای ، اصلا یادم نبود. بی زحمت رویا رو صداش کن ، بیاره.”
بعد خودش صدا زد:
“ رویا، رویا! ”
یک صدا آمد: “ هان؟ ”
“‌ اون سه لنگه رو اجاقه ، بیار برایم که …”
“ اینجا نیستش که ، کجاست؟”
“ الساعه جلو چشمم بود، ببین کنار کباب پز نیست؟ دستم شکست؛ پیداش کردی ؟ بجمب که! ”
“ الان پیداش می کنم ، می آرم. صبر کن! ”
نگاهم به بازیِ النگوهای دست رخساره بود؛که با گردش چوب چاه، حلقه های هولاهوپ را به خاطر می آورد!
صدای پا می آمد و بعد، گربه ی سفیدی از روی بام سفال ، سایه به سایه با رویا…! و تا سه لنگه ی آهنی به توی چاه برود و سطلی بیرون بیاید؛ ته دلم چند بار خالی شد!
رخساره خانم پرسید:
“ آقا سعید، فیلم چی نمایش می دن؟ ”
گفتم: “ هشت و نیم ، فدریکو فلینی…”
پرسید: “ خوبه ؟ ”
گفتم : “ یک کم سنگینه. ”
چطور شد رویا مزه پراند؛ نمی دانم! شاید به رخساره می خواست بفهماند بی تفنگ هم می شود به شکار خرس رفت! اما من که با همه ی مگس وزن بودنم ، عطر هیچ گلی وسوسه ام نمی کرد؛ و خیال مکیدن عصاره ی هیچ گل پنج پری را نداشتم !
گفتم : “ اختیار دارین .”
“ کدوم سینما ؟”
“ ایران ”
“ حتما می خوای بری؟”
“ ببینم چی می شه !”
رویا یک جور که انگار چیزی بارم می کند؛ گفت:
“ تنهایی می چسبه؟
گفتم : “ چه فراوونه چسب…!”
کاش دهنم می سوخت چیزی نمی گفتم. رویا گریه کنان ، دوید طرف خودشان. رخساره هم ، سطل و سه لنگه از چاه درآورده ، درنیاورده ؛ دنبالش. فقط شنیدم که گفت:
“ ایشه ، آقا سعید!”
صدای گریه می آمد. مادرم چادر گذاشت رفت به آن ور. چی شده، چی نشده ؟ هیچی ! -: “ آقا سعید می خواد بره سینما، به رویا تعارف نکرده ، هیچ! زخم زبان هم بهش زده.”
مادر مثل برج زهرمار برگشت:
“ پسر، سعید! تو چی به رویا گفتی؟ ”
“ به خدا هیچی مامان!”
“ پس اون مرض داره گریه می کنه، یا تو کرم گذاشتی مثل پدرت تلخ زبانی می کنی؟!”
“ مامان ، به خدا…”
“ اجازه نداری امروز بری بیرون! یک تعارف توی دهانت نیست؟ دل دختر مردم را می شکنی!؟”
“ خوب مادر، برو بگو ساعت هشت بیاد جلو سینما ایران. بمونه من می آم، بلیط می گیرم می برمش تو.”
مادرم رفت و با صدای خنده شان برگشت:
“ تو بهشون گفتی فیلم سنگینه؟”
“ خوب هست دیگه مادر، مال فلینی یه …”
“ تو مال کجایی؟ ”
“ چی ”
“ به رویا چی گفتی؟ فیلم هشت و نیم شروع می شه؟”
“ نه مادر، نام فیلم ، هشت و نیمه ! ”
“ نام تو چی یه؟ بلبلِ درختٍ نارگیل!”
از خانه زدم بیرون ؛ پرسه ای و بلیط گرفتم و منتظر رویا ماندم. تابستان بود؛هوا گرم، درصدٍ رطوبت بالا،“آرتاباس” درش باز،زنک با کفش چوبی و پیش بند و غازه مالیده، گربه سیاهی را
گوشه ی حیاط، زیر درخت نارنج، نوازش می کرد:
هنوز تا نواله ی ششلیک وحواله ی آب ارمنی، راه درازی بود!
روشنای عصر به خنکای غروب می زدکه رویا، با هفت سانت پاشنه، و هفت قلم آرایش، از پیاده رویی به پهنای نگاه من گذشت؛ با مردمی در حال تردد؛ با عصا و پوشت!
و چقدر مینی بوس؛ و تک و توکی مینی – ماینر! میدان مرکزی پر بود از ماکسی و، واکسی و ، تاکسی!
آرام و کورمال ، رفتیم به ردیفی که چراغ شمعی روشن بود.
چیزی از شروع فیلم نگذشته بود ؛ که رویا وول می خورد و به نظر ناارام می رسید:
“آقا، آقا سعید…”
نه، انگارعوضی می شنوم. به رویا نگاه کردم؛ مات و سنگین، با نیم رخ سرخ و تیغه ی دماغ کفتری، حواسش به فیلم بود.
“ آقا، آقاسعید…”
نگاهم مثل قرقی چرخی زد ؛ و توی دامچاله ی لپ های او افتاد!
بهت زده پرسیدم:
“ هان، چیه؟ ”
رویا ، ‘نک زبانی گفت:
“ دستت رو بده من !”
تا به خودم بیام ، دیدم دستم توی دست خودم نیست؛ همان طورکه، دلم توی سینه ام!

 

آذر ۱۳۷۴

 

                                            منبع : سایت محمود طیاری

 


----------------------------------------------

مطالب مرتبط :

ناهار در پیاده‌ رو

سایه‌ی بابا، مال من

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

معرفی محمود طیاری

 

محمود طیاری نوزدهم اسفند ۱۳۱۷ در رشت زاده شد. اولین ‌مجموعه داستان‌های ‌کوتاه وی ”خانه فلزی“- شامل پانزده داستان، دو  نمایشِ تک‌پرده و‌ یک طرح- در پاییز ۱۳۴۱،   مجموعه‌ی طرح‌های روستایی” کلاغ‌ها- ۱۳۴۴ “ ، در سال ۱۳۴۶ مجموعه‌ی داستان ”کاکا“ و در۱۳۵۰ دو کتاب “صدای‌شیر” و نمایشنامه “گلبانگ- نوشته ۱۳۴۰ ” را روانه بازار نشر کرد.
‌محمود طیاری در دوره اول فعالیت هنری خود، نویسنده‌ای مطرح و دارای ویژگی و آثار قابل بحث بود. او پس از یک دوره سکوت، به دوره دوم فعالیت ادبی خود رسید. 

        زندگینامه

چه کسی آنلاین است؟

ما 20 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم