ورود به حساب کاربری

نام کاربری *
رمز عبور *
مرا به خاطر بسپار.

گیل یار

رزماری

دو سه سالی از جنگ می گذشت و حسرت صلح به دل مان بود.
بخشی از شهرهای جنوب ، سوخته و پرِ کاهی از آن نمانده؛ روغن کرمانشاه از پیه و گوشت آدمیان، به خیک و گالن… شهرها تخته کوبِ موشک ؛ با مین و آر. پی . جی ، تا ارابه ی توپ و بالن!
شمال، با هتل ها و سالن ها، مهمان پذیرمردم جنگ زده؛ که پیاده سوار، می آمدند با چهارپا و ماشین؛ صنایع بازارمشترک که آمد روی کار، تلویزیون گرم نمایش ” اوشین “! این سرزمین شمالی، فقط یک ژاپنی کم داشت، که تخمه ی بوداده اش زیر دندان بود!
اما تلویزیون هم ، با دستی به پاچین وعادتی مظنه یاب، نمی گذاشت”ریوزو” تنها بماند با ” اوشین”!
با این همه، بچه های شهر، نا سازگار با بخشی ازبریدگی فیلم ، دم و بازدم شان بود:
” اوشین شنا می کنه ،
ریوزو نگا می کنه.
کارمردم شب ها درپشت بام ها، بالون تماشا بود؛ با بلیط دو سره
بغداد – رشت ؛ و سفر بی رفت و برگشت! مثل یک برنامه ی نور و صدا: “سامیه جمال” به رقص با عصا و “فریدالاطریش” آواز بی صدا! کله معلق بالون سه لامپه عراقی، با اگزوز ترکیده درهوا؛ در میان کف زدن ها و هورای بچه ها !- : با یک نقطه اختلاف، منهای حماس و اسرائیل و ساف… بگیر رشت هم شده بود نوارغزه : کربلایی به شال و کلاه ؛ عرب به دستار؛ اخبار جنگ و بی بی سی و صدای امریکا، شنیدن داشت از رادیو” رد استار” !
دنگ و دنگ و دنگ !
اینجا مرکز دروغ و دلنگ!
زن خانه به قهر گذاشته رفته، ظروف آشپزخانه شکسته؛ این بو گندو برنج تایلندی، کجا بود بگذاریم روی چشم مان!
دچار افسردگی شده ، ما را بردند به مطب تاریک یک روانپزشک!
حالا نه من روح به بدن دارم ؛ نه دکتر رنگ به چهره. از بد، بدتر- روپوش سفید هم پوشیده؛ در وضعیت قرمز!
آژیر و ضدهوایی به صدا، پرستارگوشه ی میز قایم شده؛ دکتر هم یک ضربدر با “پیتوپلاست” زده روی شیشه عینک خود! قیافه اش مثل من درب و داغان؛ از بند گریخته ، موهایش فرفری؛ حرف سبیلش را بعد می زنم!
وضعیت که سفید شد؛ دیدم رنگ همه مان پریده؛ انگار زرد کرده ایم!
دکترok داد و پرستار شماره! من رفتم تو، نشستم. جا به جا چکش خورد به زانویم ؛ پایم بلند شد . یک جور که نزدیک بود بخورد به چانه ی دکتر!
پرسید:” چی یه؟ ”
گفتم : “می ترسم.”
دکتر چشم هایش گرد ؛ و تفش انگار خشک شد:
” می ترسی؟ از چی می ترسی؟ خب جنگه بنده ی خدا … آدم عاقل باید بترسه!”
گفتم : ” به آن معنی نه آقای دکتر. زنم گذاشته رفته؛ از تنهایی می ترسم!”
نمی دانم درست شنیدم یا نه.اما به نظرم آمد که گفت:
” کوری عصا کش کور دیگر بود!”
پرسیدم:” چی؟” گفت: ” هیچی …” بعد پرستار را صدا کرد؛ پچ پچی و او رفت ؛ و با تلفن مشغول گرفتن شماره ای شد:
اگر به ناحیه انتظامی زنگ نمی زد؛ لابد برای بردنم به تیمارستان ، مامور می خواست!
دکترگفت :” خیلی خلاصه ، بی طول و تفصیل بگو چی شده؟”
گفتم: ” خود خود ، هر که خانه ی خود!”
دکتر خنده اش را روی لبش جمع کرد؛ گفت:
” یعنی چه ؟ ”
گفتم:” سر جدا ، بالش جدا…”
دکتر صدایش درآمد:
” گفتم خلاصه ، اما دیگه نه این قدر! آمدی با ما نسازی…چه کاره ای؟”
“بازنشسته ”
” قیافه ات نشان نمی ده!”
“یعنی سر دولت را کلاه گذاشته ام؟”
” دولت سر هزار تا مثل تو را کلاه می ذاره ! خب؟”
” روز ها زندگی نمی کنم.”
” یعنی چی ، می خوابی؟ ”
” کاش می تونستم.”
” خب پس، خواب هم که نداری!”
آهسته گفتم :” تنهایی خوابم نمی بره!”
دکتر چنگی به موهایش زد و گفت:” پوه! جنگ ، همه را روانی کرده …”
بعد راه رفت؛ راه رفت ؛ راه رفت. کمی به خودم امیدوار شدم! و
به پرستارکه آمده بود بگوید: “فقط الکل سفید داره.” نگاه کردم:
یک جفت گوشواره کلئوپاترااز گوشش آویزان؛ النگوی ماری با سه پیچ طلا به مچ؛ روسری فقط یک توسری کم داشت! نمی دانم زرورق بود ؛ یا فرمینکا…
دکتر گفت: ” خوبه، بگو سر راهش چند تا seven up هم بگیره”
پرستار با نگاه من رفت تو هال! گفتم:
“آخرین چیزی که داشتیم؛ یک حلقه ی ازدواج بود؛ که آن را فروختیم، خرجِ حدایی مان کردبم!”
دکتر گفت: ” شیرت بسته؛ یا دلار آمده پایین؟ چرا مثل کارگر های شرکت نفت ، اعتصاب کردی حرف نمی زنی! نکنه زیز زبانی می خوای؟”
گفتم : ” فعلن که باید یک چیز دستی بدم.”
دکتر گفت: “پاشو!” گویا معاینه تمام شده بود.
گفتم:” در هر حال تنهایم آقای دکتر! خیالات می زنه به سرم. راه می روم با خودم حرف می زنم.”
دکتر گفت: ” کی با خودش خرف نمی زنه!”
بعد مثل کارشناسی که می خواهد ببیند چاهش به نفت رسیده؛ به فحش رسیذم یا نه؟ که گفتم :” نه ” و ساکت شدیم.
دکتر با یک سیزده سال سبزه، که پشت لبش بود ؛ مرموز ، اما کمی خمار به نظر می رسید: یعنی سیاسی است؟ آب ارمنی و چیپس و خاک اره یعنی پیپ ، که رو شاخش است ! اگر نه او را چه به الکل سفید و seven up .
یاد زن خانه و پریموس و باد هرزویل، با آن سبیل دسته بیل خودم، وقتی او تازه عروس بود؛ افتادم! که با دلبری از مادر زنم، کله سر خوری می کردم!-:
“آه ، رزماری!”
دکتر زد به شانه ام و گفت:
” حالت خوب می شه!”
نمی دانم من نفر آخر بودم ؛ یا در اتاق انتظار کسی نبود؟پرستار هم انگار سایه اش، روی در شیشه ای اتاق دکتر، پرچ شده بود:
مثل وقتی که سایه کبوتر صلح ، با دست های گورباچف ، روی دیوار برلین افتاده بود!
دکترنسخه نوشت و دل مشغولی سفارش کرد:
” تنها نمان ؛ اگه تونستی زن بگیر!”
نیشم باز، کبوتر جا به جا شد ؛ با لبهای پرستار بال زد؛ اما نرفت!
دکتر سرآخر پرسید: ” نقطه ی اتکا چی داری؟ ”
گفتم :” جز یک متکا ، هیچی ! ”
ویزیت را دادم و زدم از کلینیک بیرون.با خودم راه آمدم!انگار یک
وقت ، شعر می گفتم و هزینه اش از نفقه ی زنم کمتر بود؛ و نطفه ی آن ، زیر شهریور بیست، روی تشک سه گوش جنگ، به
پادرمیانی روزولت بسته شده بود!
آب دهانم که خشک شد؛ در خانه بودم و در می زدند. از پنجره ی آپارتمان نقلی ام نگاه کردم:
گشت انتظامات ، نیسان پاترول بود؛ آن وقت ها پاترول ، این جور بی باندرول نشده بود!
دلم هری ریخت؛ هرچه شعر بود ، چپاندم زیر کابینت. چون جای زنم در آشپزخانه بود؛ من با او تمام کرده بودم ؛ و با شعر شروع!
صدایی شنیدم : یک غلغله ی زنانه بود.
مدتی طول کشید تا ارتباط فامیلی پاترول ، با پیردختر باند رول شده ی طبقه پایین آشکار شد؛ و این زمانی بود که “رزماری” مثل
فشنگ، داشت خودش را، در راه پله ی ساختمان، به طرف من شلیک می کرد!

۲۳ آبان۱۳۷۴

                                 منبع : سایت محمود طیاری

 

 

 

 

-------------------------------------------------

مطالب مرتبط :

دست‌بندِ مینا

مارِ بیابونش، نیش!

آن سال برفی

 

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

معرفی محمود طیاری

 

محمود طیاری نوزدهم اسفند ۱۳۱۷ در رشت زاده شد. اولین ‌مجموعه داستان‌های ‌کوتاه وی ”خانه فلزی“- شامل پانزده داستان، دو  نمایشِ تک‌پرده و‌ یک طرح- در پاییز ۱۳۴۱،   مجموعه‌ی طرح‌های روستایی” کلاغ‌ها- ۱۳۴۴ “ ، در سال ۱۳۴۶ مجموعه‌ی داستان ”کاکا“ و در۱۳۵۰ دو کتاب “صدای‌شیر” و نمایشنامه “گلبانگ- نوشته ۱۳۴۰ ” را روانه بازار نشر کرد.
‌محمود طیاری در دوره اول فعالیت هنری خود، نویسنده‌ای مطرح و دارای ویژگی و آثار قابل بحث بود. او پس از یک دوره سکوت، به دوره دوم فعالیت ادبی خود رسید. 

        زندگینامه

چه کسی آنلاین است؟

ما 101 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم