غزل کهنه
ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی ازین سر…
ندانمت که چو این ماجرا تمام کنی ازین سر…
هنوز عشق تو امید بخش جان من است خوشا غم…
ای عشق مشو در خط خلق ندانندت تو حرف معم…
چو شبروان سرآسیمه ، گرد خانه مگرد تو خو…
شکوه جام جهان بین شکست ای ساقی نماند جز…
گفتم که مژده بخش دل خرم است این مست از …
شبی رسید که در آرزوی صبح امید هزار عمر …
دگر نگاه مگردان در آسمان کبود کبوتران ت…
با این غروب از غم سبز چمن بگو اندوه سبز…
بر آستان تو دل پایمال صد دردست ببین که …